مددی نما یا مهـــدی

 

حکایت برده

برده دارى را برده اى بود، که خود خوراک پست مى خورد و برده را پست تر مى خوراند. برده از این حال ، سر، باز زد و از صاحب خویش ‍ خواست ، تا او را بفروشد. و فروخت . و دیگرى او را خرید که خود سبوس مى خورد و او را نیز مى خوراند. برده از او نیز خواست تا وى را بفروشد و فروخت و دیگرى خرید که خود سبوس مى خورد و او را نمى خوراند. از او نیز خواست تا بفروشد و چنین شد. مالک تازه ، خود چیزى نمى خورد و سر او را تراشید و شب او را مى نشاند و چراغ بر فرقش مى گذاشت و از وى به جاى چراغدان استفاده مى کرد. اما، این بار برده ماند و تقاضاى فروش نکرد. تا برده فروشى او را گفت چه چیز تو را به ماندن نزد این مالک واداشته است ؟ گفت : از آن مى ترسم که دیگرى مرا بخرد و فتیله در چشمم کند و به جاى چراغ به کار گیرد!!!

یا اباصالح المهدی

متی ترانا ونراک

عکسی زیبا از کهکشان راه شیری

Tehroon-Online.Com

برداشت آزاد...

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست! "

 

مشکلات

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز الاغش اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب .
کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره .برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو باخاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .

اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن
 
دوم اینکه ازمشکلات سکویی بسازیم برای صعود
!!!

نظر شما چیه؟

با ارزش ترین چیز

روزی فرشته‌ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: ”من تو را تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و باارزش‌ترین چیز دنیا را برای من بیاور“. فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.

سال‌ها در روی زمین به دنبال باارزش‌ترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت.

خداوند فرمود: ”به راستی چیزی که تو آورده‌ای باارزش است. سربازی که زندگی‌اش را برای کشورش می‌دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد“.

فرشته به زمین بازگشت و به جست‌وجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری را دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس می‌زد.

در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

و به خداوند گفت: ”خداوندا! مطمئناً آخرین نفس این پرستار فداکار باارزشمندترین چیز در دنیا است.

خداوند پاسخ داد: این نفس چیز باارزشی است. کسی که زندگی‌اش را برای دیگران می‌دهد. یقیناً از نظر من باارزش است. ولی برگرد و دوباره بِگرد فرشته برای جست‌وجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود در جنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می‌زد. مرد شرور از اسب پائین آمد و از پنجره، داخل کلبه را با دقت نگاه کرد. زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند، و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد، شنید چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود. چشمان مرد پر از اشک شده بود و همانجا از رفتار و نیت زشت پشیمان شد و توبه کرد.

فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد. خداوند فرمود: ”این قطره اشک باارزش‌ترین چیز در دنیا است، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می‌کند“.

غزل زیبا از امام خامنه ای

این غزل زیبا رو رهبر معظم انقلاب در پاسخ غزل خال لب امام (ره) سرودند.متناسب با این ایامم هست:

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی                          تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان                    دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر                    ای که در قول و عمل شهره ی بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی                      وه که بر مسجدیان نقطه ی پرگار شدی

خرقه ی پیر خراباتی ما سیره توست                             امت از گفته ی دربار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی                              دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم                            ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی


Join This Group | Tehroon-Online

Join This Group | Tehroon-Online

چهل روز گذشت...

چهل روز پیش بود که برای مداحی رفته بود،با ماشین خودش....

پسر خالمو میگم..نزدیک ظهر عاشورا بود...بین راه تصادف میکنه.... و....

میره ومارو داغدار میکنه...برامون دیگه عاشورا رنگ و بویی  دیگه  داره...

خدایش بیامرزه..صبح زیارت عاشورا بود و ظهر میره پیش اربابش..ان شاء الله...

دلم براش تنگ شده... هنوز باورم نیست که نیست..

شادی روحش صلوات..


زیارت اربعین

با عرض تسلیت به مناسبت اربعین حسینی خواندن زیارت اربعین امام حسین ع در این روز با فضیلت فراموش نشود

اربعین حسینی تسلیت باد

/* /*]]>*/


شد شب جمعه که اشکم خاک ره را گل کند                   همچو باران  زابر رحمت، کشته را حاصل کند

شد شب جمعه که  زهرا برسر قبر حسین

برسر قبرحسینش ناله و شیون کند     

شد شب جمعه  علی آیدمزار همسرش                            یک شبی با فاطمه در کربلا منزل کند

شد شب جمعه حسن آید به دیدارحسین        

              شکوه ای از قبر بی زوار و بی محمل کند

شد شب جمعه بیاید قهرمان کربلا                                                   بر روی قبر برادر ،ناله و افغان کند

شد شب جمعه بیاید کربلا ام البنین                                                  برسرقبر پسر، آغاز درد دل کند

نامه ای از دختر شهید

ین چندمین نامه است بابا  می نویسم ؟!        

                هر چند یادت نیست اما می نویسم 

                    دیروز هم برگشت خورده نا مه هایم            

                       من با امید این نامه ها را می نویسم 

                           امروز با سارا کمی دعوایمان شد                     

                      از قهرها،از اشتی ها مینویسم 

                    خانم معلم نمره عالی به  من داد                  

              او گفت: من با عشق انشا می نویسم 

         مادر برایم قصه ای از کربلا گفت:                  

  در نامه ام عین همان را مینویسم 

او از تحمل گفت از یاسی سه ساله              

    از تشنگی،از صبر ،دریا مینویسم 

        از دختری کوچک که نامش هم رقیه است        

            از بی وفاییهای دنیا مینویسم 

                بابا دلم ابری است میل گریه دارد                  

                   دلتنگی ام را از همین جا می نویسم 

                           این نامه را هم پست خواهم کرد امروز         

                                    اما برایت باز فردا می نویسم ....


امیرالمومنین علی ع

"   در دنیا عمل هست و حساب نیست ، در آخرت حساب هست و عمل نیست  "

خاطرiتی جالب و ناگفته از زندگي رهبر معظم انقلاب


پوتین بعد از دیدار با رهبرانقلاب:

من مسيح را نديده‌ام اما تعاريف او را در انجيل شنيده و خوانده‌ام، من مسيح را در رهبري ايران ديدم».


چند سال پيش پوتين رئيس جمهور وقت روسيه براي نخستين بار در طول 30 سال انقلاب به ايران سفر كرد و كساني كه وي را مي‌شناسند مي‌دانند كه بسيار چارچوب‌مند و منضبط بر اصول ديپلماسي است اما با اين حال چند بار پرسيده بود كه ديدار با رهبر جمهوري اسلامي آيا انجام مي‌شود يا نه؟...

ادامه نوشته

سالروز ورود امام عزیز مبارک

http://www.rahpouyan.com/vizhe/fajr/pic/5.jpg               

http://www.rahpouyan.com/vizhe/fajr/pic/1.jpg


مسیر متکازین در زمستان

http://metkazin.ir/wp-content/uploads/2009/05/wwwmetkazinir-12.jpg

اسب در چراگاه

اللهم عجل لولیک الفرج

فضائل شب جمعه

در کتاب شریف من لایحضره الفقیه، محمد بن مسلم از حضرت صادق(ع) نقل نموده است که ایشان در ذیل این فراز ایه قرآن «قال سوف أستغفر لکم ربّی؛[حصرت یعقوب به برادران یوسف] گفت:به زودی برای شما از پروردگار آمرزش می‌خواهم».(سوره یوسف،ایه 98) فرموده‌اند:«اخّرهم الی السحر لیلة الجمعة؛طلب آمرزش را تا سحر جمعه تأخیر انداخت».

ادامه نوشته

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي: 
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي! 
 و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!! 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

 لقمان جواب داد:

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

زود قضاوت نکنید

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.


به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.


زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند...
بین حق و باطل فقط چهار انگشت فاصله هست . ( حضرت علی علیه السلام )

امام زمان عج و مرد قفل ساز

مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله بود و از عدم توفیق رنج می برد.

مدت ها ریاضت کشید و در مقام طلب بود. در نجف اشرف میان طلاب آستان علوی٬ معروف است که هر کس بدون وقفه چهل شب چهار شنبه توفیق پیدا کند به مسجد سهله برود و نماز مغرب و عشای خود را در آنجا به جا آورد٬سعادت تشرف به محضر امام زمان را خواهد یافت. مدتها در این باب کوشش کرد و اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت در مقام کسب و طلب برآمد. چله ها نشست و ریاضتها کشید و اثری ندید! ولی به حکم آنکه شب ها بیدار مانده و در سحرها ناله ها داشت

ادامه نوشته

حکایت داماد ومادر زن

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !!

امام موسی کاظم ع

دوستی ورزیدن با مردم،نیمی از خرد است.

اللهم عجل لولیک الفرج