
خداوند قسمت همه کند زیارت عتبات عالیات . دعوت شدیم از طرف ارباب بی کفن به سفری به بهشت .
از تهران سوار اتوبوس شدیم و به مرز مهران آمدیم . هنگام عبور از مرز همه زائران به صف شدند . ( بماند که چقدر معطل شدیم ، همش فدای ارباب ) . بعد از بازرسی توسط ایرانی ها ( البته خیلی ساده می گرفتند ) وارد مرز به اصطلاح صفر عراق شدیم و در صف آنها قرار گرفتیم . با همسرم توفیق داشتم به زیارت . هر چی بود سربازان آمریکایی به همراه سگ هاشون . ( فکر کنم سگ هاشون عاقلتر از خودشون بودند ) خلاصه ، چند نفر از سربازان آمریکایی آمدند و از بین زائران ، جوانترها را برای بازرسی و ... می بردند . سرتان را درد نیاورم یکی از اون به من اشاره کرد ، خودم را زدم به ندیدن . فهمیدم خیلی بهش برخورد که بهش بی اعتنایی کردم . ولی دیدم نروم بدتر میشه ، بلند شدم و به داخل کانکسی راهنمایی شدم . قبل از اینکه وارد کانکس شوم یک سرباز جوان آمریکایی منو بازرسی کرد و من کاملا باهاش سرد برخورد کردم و اون خوب این مطلب رو گرفت . به داخل کانکس رفتم . سه تا صندلی ردیف بود . اول خانمی نشسته بود ( صدالبته بی حجاب ) به زبان فارسی سئوال میکرد و باید جواب میدادیم ( نمیتونستیم بپیچونیم، چون مشخصاتمون تو گذرنامه بود و...) اسمت ؟ کارت ؟ چرا آمدی ؟ مجردی ؟ اهل کجایی ؟ و چند سئوال دیگر ... صندلی های بعد هم اسکن چشم و اثر انگشت می گرفتند . ولی نمیدانم چرا از من اسکن چشم نگرفتند . ( بماند که در این لحظات دل تو دل همسرم نبود ) . نمی خوام بگم نترسیدم ولی زمانی که با سرباز آمریکایی برای بازرسی تنها شدم و دیدم که اسله اش آماده است کمی ترسیدم ولی خدایی یاد خدا و آرامشی که بابت زیارت سید الشهدا به دلم بود آرام بودم و بدون استرس .

ماجرای عکس گرفتنم هم این بود که بعد از گذشتن از بازرسی توسط آمریکاییها و مراحل مختلف هنگام سوار شدن به اتوبوس ، تانکی در حال رد شدن بود که با موبایلم عکسی ازش گرفتم که ناگهان دیدم درپوش تانک باز شد و سرباز آمریکایی با داد و بیداد و الفاظ انگلیسی مرا خطاب قرار داد و دیدم ای دل غافل داره پیاده میشه . پیش خودم گفتم منو بگیره مهم نیست ، کل اتوبوس رو نگه میداره و تا بیایی ثابت کنی که فقط عکس گرفتی ، متهمت میکردن به جاسوسی و این چیزا .. دیدم درنگ جایز نیست خودم رو تو جمعیت پنهان کردم و بعد مدتی سوار اتوبوس شدم . اون هم سوار تانکش شد و رفت . ( تو این لحظات قلبم رو تو دهانم حس میکردم ) .
پی نوشت : مطالبی که با عنوان " مجموعه خاطرات آقای سین" منتشر می شود واقعی بوده و با رضایت و موافقت ایشان درج می گردد .