برده دارى را برده اى بود، که خود خوراک پست مى خورد و برده را پست تر مى خوراند. برده از این حال ، سر، باز زد و از صاحب خویش ‍ خواست ، تا او را بفروشد. و فروخت . و دیگرى او را خرید که خود سبوس مى خورد و او را نیز مى خوراند. برده از او نیز خواست تا وى را بفروشد و فروخت و دیگرى خرید که خود سبوس مى خورد و او را نمى خوراند. از او نیز خواست تا بفروشد و چنین شد. مالک تازه ، خود چیزى نمى خورد و سر او را تراشید و شب او را مى نشاند و چراغ بر فرقش مى گذاشت و از وى به جاى چراغدان استفاده مى کرد. اما، این بار برده ماند و تقاضاى فروش نکرد. تا برده فروشى او را گفت چه چیز تو را به ماندن نزد این مالک واداشته است ؟ گفت : از آن مى ترسم که دیگرى مرا بخرد و فتیله در چشمم کند و به جاى چراغ به کار گیرد!!!