امام زمان عج و مرد قفل ساز
شوق وصال٬ مشکلات سفر را آسان نمود. چندین روز طول کشید تا بدان شهر رسید و در آنجا نیز به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم به او گفتند: الآن حضرت بقیت الله در بازار آهنگران در دکان پیر مردی قفل ساز نشسته است٬ هم اکنون به محضرش شرفیاب شو!!!
بنابر آنچه در عالم خلسه دیده بود٬ راه را طی کرد و به وقتی در آن دکان رسید٬ دید حضرت امام عصر آنجا نشسته است و با پیرمرد گرم گفتگو هستند. و اینک ادامه داستان از زبان آن دانشمند:
به ساحت حضرتش سلام دادم. جواب فرمود. وبه من اشاره کردندکه اکنون ساکت باش و تماشا کن! درآن حال دیدم پیر زنی که ناتوان بود و قد خمیده ای داشت٬ عصا زنان وارد مغازه شد و قفلی را نشان داد و گفت: آیا ممکن است این قفل را برای رضای خدا به ۳ ریال خریداری کنید؟ که من به ۳ ریال پول محتاج هستم. پیرمرد قفل ساز٬ قفل را نگاه کرد و دید قفل بی عیب است. گفت: مادر چرا مال مسلمانی را ارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم؟ این قفل تو اکنون ۸ ریال ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت ببرم به ۷ ریال خریداری میکنم٬ زیرا در این معامله بیش از یک ریال منفعت بردن بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی ٬ من ۷ ریال می خرم. وباز تکرار می کنم قیمت واقعی آن ۸ ریال است. من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک ریال ارزانتر خریداری میکنم.
شاید پیر زن باور نمی کرد که این پیر مرد قفل ساز جدی میگوید. ناراحت شده بود که من خودم می گویم ۳ ریال٬ هیچ کس به این مبلغ راضی نمی شود آن وقت تو می گویی ۷ ریال می خرم؟ سر انجام پیر مرد قفل ساز ۷ ریال به آن زن داد و قفل را خرید!
چون پیر زن بازگشت٬ امام زمان خطاب به من فرمود:
اینک دیدی و سیر را تماشا کردی! این گونه باشید تا ما به سراغ شما بیاییم٬ چله نشینی لازم نیست٬ به جفر متوسل شدن سودی نمی بخشد٬ عمل نشان دهید ومسلمان باشید تا من بتوانم شما را یاری کنم. ازهمه این شهر من این پیرمرد را انتخاب کرده ام٬ زیرا او دین دارد و خدا را می شناسد. این هم امتحانی که داد: از اول بازار این پیر زن عرض حاجت کرد٬ اما چون او را محتاج دیدند همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس٬ حتی۳ ریال نخرید. درحالیکه این پیر مرد به ۷ ریال خرید. هفته ای بر او نمی گذرد٬ مگر آنکه من به سراغش می آیم. و از او تفقد می نمایم.
سال جهش تولید مبارک