تازه خواندن را دست وپا شکسته آموخته بود،نوشتن را اما نه...

هر وقت از مهد بر میگشت همه را کلافه میکرد.

از مامان وباباش می خواست که برایشان چیزی بخواند حالا مهم نبود چی باشه،از کاغذ پاره گرفته تا نوشته

روی کارتن...

بابا مشغول مطالعه بود که علی کوچولو به آشپژخانه کنار مامان رفت که ناگهان چشمش به بسته کبریت افتاد

وکنجکاوانه نگاه کرد کلمه ای عجیب خوند.آهسته در جیبش گذاشت وبه اتاقش رفت.

باور نمیکرد از نوشته ی روی کبریت.

بابا یه صفحات پایانی کتاب رسیده بود که بویی مشامش را آزار داد تا خواست بلند شود که رد بو را بگیرد

صدای جیغ علی بلند شد.

از اتاق علی دود بلند شده بود...

می دانید چه شده بود:

علی کوچولو که شور خواندن داشت روی کبریت خوانده بود :بی خطر !!!..

اون هم باور کردو کبریت رو کشید که آنچه نباید رخ میداد رخ داد..

هنوز که علی کوچولوی قصه ی ما پا به دانشگاه گذاشت نفهمید بی خطر یعنی چه؟