• در یکی از شب های ماه مبارک رمضان،درتقاطع خیابان اسکندری جنوبی وآزادی مانند همیشه ترافیک سنگینی پشت چراغ قرمز ایجادشده بود.پیش از ماه مبارک یک روزمن خودم حدود نیم ساعت پشت این چراغ ماندم.این مهم نیست،مهم این است که من به همراه تعدادی ازکارکنان دفتر رهبری پشت سر اتومبیل مدل شصت ویک هستم که در صندلی عقب آن رهبر انقلاب نشسته است .لابد اتومبیل از حیث معمولی بودن است که هیچ جلب توجه نمی کند وکسی رهبر را در آن نمی بیند حتی سرنشینان  اتومبیلهایی که در کنار اتومبیل مدل شصت و یک کلافه ترافیک هستند و یا حتی عابرانی که از جلو او می گذرند و…!

  • رهبر صبورانه تهرانی هارا می بیند واحتمالا بعضی مزه پرانی ها و غرغرهای رانندگان عصبی ویا عابران را می شنود خوشبختانه به برکت ماه مبارک آنان کم تر دعوا می کنند و…..

  • اما با این همه گویی رانند ه یک اتومبیل هیلمن آقا را دیده است با هیجان می کوشد از ما عقب نیفتد وتلاش می کند خود را به کنار اتومبیل رهبر برساند از خیابان پابه پا ی ما می آید وقتی که در اتوبان تهران – کرج اتومبیلها به بزرگراه ستاری می پیچند او  غفلت می کند وتابه خود بیاید از بریدگی دور شده وما گذشته ایم .

  •  اتومبیل حامل رهبر بعداز طی بلوار نسبتا شلوغ فردوس به سمت چپ می پیچد ودرخیابانی که به نام شهید مالکی است وارد کوجه ای می شود که معطر به نام شهید دیگری است بنگاهی سرکوچه برای زوج جوانی نطق می کند !

لحظاتی بعددر خانه ای هستم که ساکنانش حیران ومبهوت درمقابل رهبر نشسته اند به راستی غافلگیر شده اند البته آنان از سرشب منتظر مهمانی بوده اند که قرار بوده از بنیاد شهید یا وزارتخانه ای بیاید اما گمان نمی کرده اند آن مقام مسوول " آقا " باشد .


  • آقا سراغ پدر شهید رامی گیرد.مادر به عکس روی دیوار اشاره می کندومی گوید:"حاج آقا،سه سال پیش شهید شدند…"آقا از علت مرگ او می پرسد ومادرنیز به دقت توضیح می دهد.آقا میخواهد از شهید بگویند.مادر علیرضا میگوید:"همه اش در جبهه بود.یک بار به من گفت مادر دعا کن شهید شوم.گفتم نمی توانم چنین دعایی بکنم،اما قول میدهم اگرشهید شدی محکم بایستم.شهید که شد این کار را کردم."

  • برادر کوچکتر که امروز معلم است می گوید:"با این که دائم در جبهه بود اما از درس وبحث غافل نبود.."

کتابخانه ای که امروز از او باقی مانده با بعضی کتابهای فاخر در آن نشانگر میزان فضل اوست.برادر می گوید:"چندسال پیش یکی از استادان دانشگاه امام صادق(ع) به اینجا آمده بود.او وقتی دوجلد کتاب در این کتابخانه دید خیلی تعجب کردوباخوشحالی گفت من سالها دنبال این بودم اما پیدا نمی کردم…"


  • مادر میگوید:"منتظر آمدنتان بودم. هم خودم خواب دیده بودم هم یکی از خانمهای سادات…"   او هر دوخواب را تعریف می کند.آقابابیان اینکه"قدواندازه ی شهید بیش از این است که ما بتوانیم بجا آوریم"بحث راعوض می کند.قرآنی را امضا کرده وبه مادر شهید هدیه می دهد.

  • پس از گفتگوی کوتاه باخواهران شهید وبازدید ازکتابخانه ی او که همسایگان ازآن استفاده می کنند، از خانواده ی شهید خان بابایی خداحافظی می کنیم وبیرون می آییم.گویی هیچ یک از اهالی کوچه متوجه این آمدوشد نشده اند.بنگاهی سر کوچه چنان مشغول جوش دادن معامله است که اصلابه اتومبیلهایی که از کوچه خارج می شوند التفاتی نشان نمی دهد!